تبليغاتX
hamishehbahar
hamishehbahar

به پشت سر خود نگاهی می اندازم...

 


ردپای من است که بر او بجای مانده....

 


یاد آن روز بخیر که به او گفتم:

 


خوشحالم که آمدی و سرزندگی را با خودت به ارمغان  آوردی...

 


چقدر خوشحال شد و هر کاری می توانست برایم انجام  داد...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19 توسط bahar| |

سلااااااااااااااااااااااااام.خوبین؟خوشین؟

بچه ها تولد داریم

تولد.تولد تولدش مبارک.مبارک.مبارک.تولدش مبارک

میپرسید تولد کیه؟برید ادامه مطلب تا بفهمید...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 3 توسط bahar| |

سلام فرارسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان را به تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض میکنم.امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه خداوند قرار گرفته باشد.امید دارم در این ماه همه ی ما بتونیم نهایت استفاده را بکنیم و از گناهانمون توبه کنیم...

FunShad.Com 20110727 e6cb2a3c14431b55aa50c06529eaa21b2 دعای روزهای ماه مبارک رمضان با ترجمه فارسی

خب بریم سراغ داستان امروز.

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. 

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.


خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…. ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 14 توسط bahar| |

سلام.برای اولین باره که میخوام با شماها صحبت کنم.تصمیم

 

گرفتم یکی از شعرهای (شهید ابولفضل سپهر) برو براتون

 

بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.نظر خودتونو بگین....

 

اتل متل يه بابا


دلير و زار و بيمار


اتل متل يه مادر


يه مادر فداکار

 

اتل متل بچه‌ها

 

که اونارو دوست دارن

 

آخه غير اون دوتا


هيچ‌کسی رو ندارن

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 20 توسط bahar| |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛

 

 فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند

 

 و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه

 

چیزبود:غرور،حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 13 توسط bahar| |

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می

 شد توی دستام نگه داشتم


هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود


نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام


به همه لبخند می زدم


آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می

دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن


اصلا برام مهم نبود


من همتونو دوست دارم


همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود


دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق

کشیدم ....

 



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 16 توسط bahar| |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما

همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

 

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت

کمبود بچه رو به

 

وضوح حس می کردیم…...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 16 توسط bahar| |

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی


روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار


یک جایی شبیه دل خودش ،

 
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،


کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،


دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،


خیابان ساکت بود ،


فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش

زد....

 



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 12 توسط bahar| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن

عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن

برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره

 داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره

پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان

سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو

می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف

 اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی

رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می

کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی

شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی

کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می

خونه :

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0 توسط bahar| |

 اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود،

 خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی

بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد

 

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر

شگفت زده شد...

 

 deborah.mihanblog.com


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 17 توسط bahar| |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها

 و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

 

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

 

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

 

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

 

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

 

يک..... دو.....سه ...

 

تصویر


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 16 توسط bahar| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...



دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و

خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: بله

خانوم؟



معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و

مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:



چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟

هـــا؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می خوام درمورد بچه بی

انضباطش باهاش صحبت كنم!



:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 19 توسط bahar| |

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت

 در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره

پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته

 شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:



امیلی عزیز!



عصر امروز به دیدن تو می آیم، تا تو را ملاقات کنم.



با عشق خدا


 

http://onlychild.persianblog.ir/


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16 توسط bahar| |

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی

توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث

می کردند.



عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود

 رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر

شوهرش را بکشد!!!!!!!!........



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 17 توسط bahar| |

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف

تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود

 نگاهي انداخت.


پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد

.

پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت

اينجاست، او بالاخره آمد.....


 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 17 توسط bahar| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس