به پشت سر خود نگاهی می اندازم... سلااااااااااااااااااااااااام.خوبین؟خوشین؟ بچه ها تولد داریم تولد.تولد تولدش مبارک.مبارک.مبارک.تولدش مبارک میپرسید تولد کیه؟برید ادامه مطلب تا بفهمید... سلام فرارسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان را به تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض میکنم.امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه خداوند قرار گرفته باشد.امید دارم در این ماه همه ی ما بتونیم نهایت استفاده را بکنیم و از گناهانمون توبه کنیم... خب بریم سراغ داستان امروز. خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. گرفتم یکی از شعرهای (شهید ابولفضل سپهر) برو براتون بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.نظر خودتونو بگین.... اتل متل يه بابا اتل متل بچهها که اونارو دوست دارن آخه غير اون دوتا دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیزبود:غرور،حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن کشیدم .... پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…... مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی زد.... شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد... زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک..... دو.....سه ... معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟ مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: هـــا؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می خوام درمورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند: دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث می کردند. رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!!!!!!!!........ تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت. . اينجاست، او بالاخره آمد.....
ردپای من است که بر او بجای مانده....
یاد آن روز بخیر که به او گفتم:
خوشحالم که آمدی و سرزندگی را با خودت به ارمغان آوردی...
چقدر خوشحال شد و هر کاری می توانست برایم انجام داد...
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…. ...
:ادامه مطلب:![]()
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداکار
هيچکسی رو ندارن
:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق 
:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش 
:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ 
:ادامه مطلب:![]()
عصر امروز به دیدن تو می آیم، تا تو را ملاقات کنم.
با عشق خدا

:ادامه مطلب:![]()
عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود
:ادامه مطلب:![]()
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت
:ادامه مطلب:![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









